تبليغاتX
مردم معمولی
  

يادم هست آن روزها كه روي تاب بزرگ ته حياط مي نشستم و هشت كتاب مي خواندم سهراب عزيز جايي در مورد لحظه شكستن ظرف گفته بود؛ و از آن به بعد بود كه هر شكستني كه از دستم يا دست ديگري افتاد و شكست آن لحظه ترد را يافتم.

به خاطر بي احتياطي بود يا شغل پدر نمي دانم كه اين همه ظرف شكسته بد سابقه ام كرد. اما اين تجربه ها مرا متوجه درك مردم معمولي از شكستن كرد.

مادربزرگ كه ماماني صدايش مي كرديم هربار كه نعلبكي، كاسه اي، چيزي را مي شكستيم-تم مي گفت: هيچ اشكالي نداره! قضا بلا بود به ظرف گرفت! سرت سلامت مادر!

و بعد از او هنوز كساني را مي شناسم كه عميقاً به اين موضوع اعتقاد دارند و اين است كه تا مهماني از خانه شان بيرون مي رود و ظرفي مي شكند نفس عميق و راحتي مي كشند و مي گويند: خدا رو شكر چشم و نظر به اين گرفت نه به بچه ها!

 اما طيف ديگري هستند كه تا چيزي مي شكند مخصوصاً در خانه ما، مي گويند: بوي نو شنيده!

يعني قرار است ظرف نو ديگري جايگزين آن شود و اين كهنه از خانه بيرون رود.

و اما اگر دختر جواني آن را شكسته باشد ديگران بيشتر به شوخي مي گويند: هنوز وقت شوهرش نشده!

و اين يعني بهتر است دختر خانم ها در مهماني ها ملاحظه كنند و اگر در خانه بدسابقه هستند به طرف سينك ظرفشويي صاحبخانه نروند! و اين البته يك توصيه جدي است.

بعضي ديگر هستند كه من هيچ وقت نفهميدم به جمله اي كه مي گويند واقعاً اعتقاد دارند يا حفظ ظاهر مي كنند و آن اين جمله قصار است كه: شكست به درك! جمع كردنش مصيبته!

البته خيلي ها آنقدر از اينكه ظرف مورد علاقه شان شكسته ناراحت مي شوند كه در آن لحظه هيچ ضرب المثل زنانه اي يادشان نمي آيد و مثلاً مي گويند: آآآآخ! يا حيف! سرويسم تك شد! يا چيكار مي كني؟ دست و پا چلفتي و الي آخر ...

و من هر كدام از اين جملات را شخصاً تجربه كرده ام اما هر بار از آن لحظه ترد شكستن هم لذت برده ام.

و وقت جمع كردن خورده هاي ظرف به شكل عجيبي كه پيدا كرده است نگاه كرده ام و افسوس خورده ام كه نگاه كن! چيني عمر هم چنين است و مهم تر از آن چيني دل!

بماند. حالا كه به خانه خودم آمده ام و گاه عمر ظرف و ظروف خودم سر مي آيد خيلي وقت ها اصلاً برايم مهم نيست حتي اگر همه دو دست بستني خوري ام ناقص شده باشد. اما گاهي هم دلم مي سوزد كه آن ظرف يادگار كسي بوده يا خاطره اي.

اين ها را كه نوشتم البته اعتراف نامه نبود . فكر مي كنم اگر همت كنيم و كمي خلاقيت به خرج دهيم مردم معمولي را از پس همين حرف هاي ساده مي توانيم بشناسيم.

 

 

 

دوشنبه 18 آبان138823:53فاطمه جناب اصفهانی |

 

 

 

چند شب پیش برای تماشای فیلم صداها به سینما فرهنگ رفته بودیم. و این بار هم نماز را در نمازخانه بسیار زیبای سینما فرهنگ خواندیم.

اگر گذارتان به آنجا افتاد و نماز نخوانده بودید حتما از به طبقه دوم بروید و نمازخانه کوچک و زیبای آن را ببینید.

راستش اینطور به نظر می رسد که سینما جای روشنفکران است و انگار این طبقه قرار نیست نماز بخوانند. یکبار وقتی زود به سینمای دیگری رسیده بودیم وقتی از مسئولین سینما پرسیدم نمازخانه کجاست با تحقیر گفتند: نمازخانه؟ نداریم. برو اون گوشه رو زمین یه موکته. بخون. نخواندم.

و راستی همین تعریف و برچسب زنی به سینما رو ها نیست که باعث می شود خیلی از مردم معمولی به سینما نروند؟ که سینما را از آن خودشان نمی دانند و سینما فضایی نیست که برای نیازهای آن ها نیز فضایی را مشخص کرده باشد؟

جز تالار وحدت که نمازخانه آن جا هم معماری زیبایی دارد به مکان فرهنگی نرفته بودم که یا نمازخانه داشته باشد و یا اگر دارد اینقدر تمیز و زیبا بوده باشد.

خلاصه این شد که با آقای همسر تصمیم گرفتیم به خاطر احترام به مخاطب و نیاز او برای انجام نماز و محیطی که فراهم آمده است از رئیس سینما تشکر کنیم. که کردیم . و ایشان هم آقای جوان و محترمی بودند که کلی از شنیدن نظر ما خوشحال شدند.

نمازخانه سینما فرهنگ یک اتاق کوچک است که با پرده کرکره از سالن انتظار مجزا می شود. نور اتاق با هالوژن دیواری و مهتابی هایی که از زیر کار شده است نورپردازی می شود. پارتیشن چوبی حصیری فرش اتاق را به دو قسمت تقسیم می کند.

میز یکسره ای در اتاق هست که روی ان قرآن ها و مفاتیح را منظم چیده اند و در کنار در ورودی اتاق یک صندلی چرم و میز چوبی حصیری گذاشته اند که شاید اگر کسی نمی توانست روی زمین نماز بخواند از آن استفاده کند.

اما من عجیب دلم می خواست در ان اتاق زیبا روی آن صندلی راحت بنشینم و قرآن بخوانم!

در سینما فرهنگ فضاهای دیگری هم تعبیه شده که معمولا وقتت تلف نمی شود. کامپیوترهایی که به اینترنت وصل است و استفاده از آن رایگان است. نمایشگاه لوح و جوایز و هنر سینما در طبقه دوم. کافی شاپ نیم طبقه اول و همچنین میوزیک شاپ کنار سینما از جمله چیزهایی است که باعث می شود زمان را احساس نکنید و از بودن در سینما لذ ببرید.

سینماهای تهران و بعضی شهرستان ها را زیاد رفته ام اما هیچ کجا مانند سینما فرهنگ به شخصیت و شعور من احترام نگذاشتند. و این تمام چیزهایی است که سینما فرهنگ را از همان زمان کوکدکی و مدرسه موش ها برایم یگانه و بی همتا می کند.

کاش این اتفاق خوب برای تمام سینماهای ما می افتاد.

 

 

سه شنبه 12 آبان13888:53فاطمه جناب اصفهانی |

 

یک. تبریک به همسرم!

و آنقدر شیرین است لحظه ای که نام عزیزترین دوست تو را می خوانند تا فرهیخته اش بخوانند. و تو می توانی با افتخار سرت را بالا بگیری تا آسمان و بگویی او دوست من است و من لحظه هایی از تمام این سختی ها کنارش بودم. هرچند که زخمه های دل او تنها گاهی دل مرا لرزاند اما امیدوارم تا همیشه و زیر چتر رنگین خدا هر روز شاهد درختی باشم که به بار می نشیند.

آقای محسن حسام مظاهری

دوست و همسر عزیز

برگزیده شما را در جشنواره فارابی برای نگارش کتاب رسانه شیعه تبریک می گویم.

باشد که همه ما مشمول این فراز از زیارت عاشورا باشیم که

اللهم اجعل محیا محیا محمد و آل محمد

و مماتی محمد و آل محمد

 

 

دو. نامه ای کوتاه به آقای مازیار میری

بسم الله

آقای مازیار میری سلام!

همین حالا از سینما فرهنگ می آییم. فیلم شما را دیدیم. کتاب قانونتان را می گویم. فیلم شما نکات قابل توجهی دارد که شایسته تقدیر است و البته نکات مورد نقد. اما من یعنی صاحب تصویر بالا از چیز دیگری سرخوشم. امشب خودم را در فیلم شما دیدم! بازنمایی خودم را یا هرچه که بشود اسمش را گذاشت. من حتی این حس را بعد از تماشای فیلم های آقای حاتمی کیا نداشتم.

حجاب آمنه همان حجابی بود که من برای خود انتخاب کرده بودم. و ازاینکه بازنمایی خود را بر پرده سینما می دیدم لذت بردم.

زنی با چادر که نه زلفش را یواشکی بیرون گذاشته بود تا به خیال کارگردانش زیباتر باشد؛ و نه شخصیت شلخته و نا امید و اغراق آمیزی دارد که مخاطب دوستش نداشته باشد.

تا بحال من در همین جامعه زندگی می کردم اما نبودم. در تصویر حضور نداشتم. و اگر هم زنی قرار بود شبیه من باشد آنقدر کپی شده و اشتباه بود که همان بهتر که نبود.

شما امشب مرا سرشار از شعف کردید. حتی اگر دختر پشت سری وقتی آمنه حجاب کرد بلند گفت: چقدر بی ریخت شد!.

آقای میری!

از صمیم قلب از شما به خاطر توجه به نقش من و دختران و زنان من در جامعه و تفاوت پوششان در خانه که هر دو زیباست توجه کردید سپاسگذارم. اگر می شد همراه این نامه، یک کیک وانیلی به همراه یک جلد کتاب که احتمالا نخوانده باشید ضمیمه می کردم. و حالا تنها می توانم به این دعا بسنده کنم که

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آزرده گزند مباد

 

با احترام

فاطمه جناب اصفهانی

 

یکشنبه 3 آبان13881:38فاطمه جناب اصفهانی |

شهرستان هاي ديگر را نمي دانم اما معمولاً در تمام محله هاي تهران بازار تره بار هست كه روي تابلو دم در و نايلون هاي خريد آن مي شود آرم شهرداري را ديد. ما هم از مشتري هاي اين بازار هستيم و هفته اي دو بار در كنار مردم توي صف مي ايستيم؛يا غر مي زنيم و يا مجبوريم به غر زدن هاي ديگر مردم گوش كنيم.

 كسي روي موضوع بازار تره بار كار كرده يا نه را نمي دانم اما قاطعانه مي توان گفت اگر بازار تره بار هر محله مطالعه موردي شود داده هاي زيادي از سبك زندگي مردم بدست مي آيد كه بر اساس آن مي توان لااقل براي اين شهر بي سر و دم برنامه ريزي هاي بهتري كرد.

آنچه در نگاه اول در بازار ديده مي شود وجود مردمي از تمام طبقات اقتصادي. تو در پاركينگ بازار ماشين هاي مدلي را مي بيني كه صندوق عقب ماشينشان را پر مي كنند از تره بار و ميوه. وارد بازار كه مي شوي همين مردم معمولي را كه مثل ما نانشان را به نرخ روز مي خورند – نه از آن جهت!- مي بيني كه درصف ايستاده اند و فروشنده هاي غالباً افغاني نايلون هاياشان را به هواي يك كيلو، پر كرده اند از سه كيلو. و خوب تر كه دقيق شوي مردمي را مي بيني كه سرشان را پايين انداخته اند براي همان خيار و پياز و سيب زميني با يارانه دولت و دست به دامن فروشنده ها و صاحب دخل مي شوند كه چند تا از آن را بينداز در كيسه شان.

شايد مشتري هاي بازارهاي تره بار تقريبا در چند طبقه مشترك گنجانده شوند و شبيه هم باشند اما نوع كالاهايي كه در آن ها توزيع مي شود متفاوت است و گاه عادلانه نيست. مثلاً بازار تره بار نياوران را خوب مي دانم كه ميوه اش عالي است. و گوشت و ماهي اش و تره بارش. كه خيلي از آن ها با حاجي ارزوني هاي معتبر رقابت مي كند. اما در همين بازار ميوه محله ما به ندرت مي توان ميوه خوب و رسيده ديد. و جز موز و گاهي خيار بقيه آن ها يا نرسيده اند. يا لك دارند و يا محصول درجه چندم كشاورز بوده اند كه خريده شده اند. و تازگي ها هم فهميده ام همان موز را هم كه خوب بود كيلويي 200 تومان گران تر از حاجي ارزوني خيابان قبا مي خريده ايم!

مردمي را كه در تره بار مي بينم معمولاً از خريد خود ناراضي اند. البته وقتي بازار مرغ مي آورد و به آن ها هم مي رسد لبخند رنگ پريده اي بر لبانشان نقش مي بندد.

در بازار تره بار تو در ظاهر حق انتخاب داري و مي تواني هر كالايي را كه عرضه مي شود البته به شرط رعايت صف هاي بلند داشته باشي اما وقتي نيم كيلو ليمو ترش شيراز طلب مي كني در كيسه ات علاوه بر آنكه بيشتر از يك كيلو مي ريزند و جاي اعتراض نمي گذارند ليموهاي خرابي مي افتد كه برخي به مرحله عماني شدن رسيده اند. و تو حق نداري آن را از كيسه ات بيرون بياوري!

رفتار فروشنده ها با مردم غالباً بي ادبانه است. كه اين گاه مشاجراتي را هم در پي دارد كه مثلاً پسرم درست صحبت كن من جاي پدر تو را دارم! و بعد ... بعدش را نمي گويم.

مردم اين بازارهاي تره بار مي توانند جامعه آماري تحقيقات زيادي باشند كه خيلي از آن ها نه در دانشگاه درس مي خوانند نه در سالن سينما و تئاتر ديده مي شوند و نه به راهپيمايي مي روند. مردمي كه ساكن محله من و تو هستند و خيلي از آن ها يا در تلويزيون و روزنامه و ماهواره ديده نمي شوند و يا به درستي فهم نشده اند.

خلاصه اينكه مي توان ساعت ها در مورد اين بازارها نوشت و نوشت. و در كنار تحليل ها كلي هم خاطره هست كه ارزش بيان شدن دارد. آن را يا در نوشته اي ديگر و يا در وبلاگي ديگر كه دارد ساخته مي شود خواهم نوشت.

 

 

شنبه 25 مهر138812:29فاطمه جناب اصفهانی |

 

صبح كه بيدار مي شوي  زنگ ساعت را خاموش مي كني هِي چشم هايت را روي هم مي گذاري تا ادامه خوابت را ببيني. نمي بيني. خواب سفر كرده اي كه پدربزرگت بوده و تمام مراسم رحلتش با شادي و بازي كودكانه هايت خاطره شده است؛ و يا مادربزرگي كه هنوز باور نكرده اي رفته است و هربار كه يادت مي آيد بغض گلويت را مي گيرد.

بعد سعي مي كني خوابت را تفسير كني. چيزي از دستش گرفتم؟ يا دادم؟

شاد بود؟ يا غمگين؟

چه گفت و چه شنيدم؟

اسم كه را به زبان آورد؟

كجا بوديم؟

چه شد كه به خوابم آمد؟

و تمام نوشته مارسل پروست را در مورد خصوصيات مادربزرگش بي خيال مي شوي كه ديشب قبل خواب داشتي مي خواندي.

گاه اين خواب ديده، آنقدر تو را به عمق خودت فرو مي برد كه نمي تواني راحت حواست را به كارهاي ديگرت بدهي. و چه مي كني؟

گاه اگر زن باشي نيت مي كني خيرات كني. يا همين امروز يا شب جمعه.

يا حلوا مي پزي و به در و همسايه مي دهي. يا پول براي مستحق كنار مي گذاري و يا آن چه را كه رفته ات دوست داشت خيرات مي كني. و خدا نكند كه رفته خاك كودك باشد كه مادري را مي شناسم هر هفته و شايد هر روز براي پسر عزيزش پفك و شيرين عسل و اسباب بازي و دفتر مشق و ... خيرات مي كند. و دل آدم را مي سوزاند.

اگر خوابت را خوب تعبير كرده باشي كه تلفن را بر مي داري و نزديكانت را به اين بهانه ياد مي كني. اگر بد بوده باشد صدقه مي دهي و فكر مي كني چه كني كه بار بعدي خوب شود خوابت.

حلوا مي پزم.

 

سه شنبه 14 مهر138820:56فاطمه جناب اصفهانی |

 

این قصیده را که مرتضی امیری اسفندقه آن را سروده همسرم برایم دوبار خواند. دلم نیامد نگذارمش اینجا تا مگر دوستانم نیز آن را بخوانند.

این شاعر ایرانی آن را شنبه شب در دیدار شاعران با رهبری خوانده و تحسین شده است.

مرتضي اميري اسفندقه

ایران من بلات مهل بر سر آورند
مگذار در تو اجنبیان سر برآورند

در تو مباد میهن مستان و راستان
تزویر را به تخت به زورِ زر آورند

چیزی نمانده است كه فرزندهای تو
از بس شلوغ حوصله‌ات را سرآورند

یك هفته است زخمی رعب رقابتی
در تو مباد حمله به یكدیگر آورند

همسنگران به جان هم افتاده‌اند و سخت
در تو مباد حمله به همسنگر آورند

با دست دوستی نكند راویان فتح
از آستین خویش برون خنجر آورند

فرزانگان شیفته خدمتت مباد
تشنه مقام بازی قدرت در آورند

افتاده‌اند سخت به جان هم و تو را
چیزی نمانده است به بام و درآورند

چیزی نمانده است قیامت به پا كنند
خسته شكسته‌ات به صف محشر آورند

تا حل كنند مشكل آسان خویش را
چیزی نمانده اجنبی داور آورند

وجدان بس است داور ایرانی نجیب
شاهد نیاز نیست كه در محضر آورند

در تو برای هم وطن مرد من مخواه
یاران روزهای خطر لشگر آورند

بردار و در كلیله و دمنه نگاه كن
در تو مباد فتنه سر مادر آورند

در تو مباد مكر شغال و صدای گاو
همسر شوند و حمله به شیر نر آورند

نه نه مباد هیچ اگر بوده پیش از این
در تو به جای شیر شغال گر آورند

نه نه مباد باز امیر كبیر من
«بهر گشودن رگ تو نشتر آورند»

نادر حكایتی است مبادا كه بر سرت
یاران بلای حمله‌ اسكندر آورند

ساكت نشسته‌ای وطن من سخن بگو
چیزی نمانده حرف برایت در آورند

در تو مباد جای بدن‌های نازنین
از آتش مناظره خاكستر آورند

نه نه مباد مغز جوانان خوراك جنگ
فرمان بده كه كاوه‌ اهنگر آورند

پای پیاده در سفر رزم اشكبوس
فرمان بده كه رستم نام‌آور آورند

سیمرغ را خبر كن و با موبدان بگو
تا چاره‌ای به دست بیاید پر آورند

با این یكی بگو كه خودت را نشان بده
خوارت مباد در نظر و منظر آورند

با آن دگر بگو سر جای خودت نشین
كاری مكن كه حمله بر این كشور آورند

همسنگران به جان هم افتاده‌اند و گرم
تا نان برای مردم ناباور آورند

مردم كه آمدند به اعجاز رای خویش
از لجه‌های رنگ، جهان گوهر آورند

مردم در این میانه گناهی نكرده‌اند
مردم نیامدند تب بر برآورند

ایران من بلند بگو ها بگو بگو
مردم نیامدند كه چشم تر آورند

مردم نیامدند كه بر روی دست‌ها
از حجم سبز، دسته گل پرپر آوردند

مردم نیامدند كه از انفجار سرخ
از خون عاشقان وطن ساغر آوردند

مردم نیامدند خدا را عوض كنند
مردم نیامدند كه پیغمبر آوردند

مردم نیامدند بلا شك تلف شوند
مردم نیامدند یقین تسخر آورند

مردم نیامدند كه بازی خورند و باز
آه از نهاد طبع پشیمان برآورند

مردم نیامدند دو دسته شوند و باز
حمله بهم به دمدمه، سر تا سر آورند

مردم نیامدند سر پی تن ای دریغ
مردم نیامدند تن بی سر آورند

مردم كه هر همیشه فرو دست بوده‌اند
تا بر فراز دست یكی سرور آورند

مردم نخواستند كه از فتح سومنات
با خود ولو حلال زن و زیور آورند

مردم نخواستند به بزم مفاخره
همیان نقره خلطه سیم و زر آورند

مردم نخواستند بساطی به هم زنند
مردم نخواستند كه نامی برآورند

مردم كه پاسدار شكست و درستی‌اند
ناظر به هر چه خیر به هر چه شر آورند

مردم كه داوران كهنسال و كاهنند
نه مهره‌های پوچ كه در ششدر آورند

مردم كه فوتشان سخن و فنشان غم است
مردم كه آمدند سخن گستر آورند

مردم كه هیچشان هنری غیر عشق نیست
مردم كه آمدند هنر پرور آورند

كوزه‌گران كوزه شكسته كه قادرند
با یك كرشمه كوزه و كوزه‌گر آورند

مردم كه آمدند چراغ امید را
در ظلمت شبانه به هر معبر آورند

مردم كه آمدند كتاب و كلاس را
از پایتخت جانب ابیدر آورند

مردم كه آمدند سر سفره همه
فصل بهار شبچره نوبر آورند

مردم كه آمدند كه ایران پاك را
بار دگر به نطق سر منبر آورند

همسنگران به جان هم افتاده‌اند و مات - گیج
تا از كدام سنگر گم سر در آورند

ایران من بلند به این مؤمنان بگو
غافل مباد جای شما كافر آورند

از راز پاك تو كه همان اسم اعظم است
غافل مباد اهرمنان سر درآورند

از دست تو مباد برون بی‌ملاحظه
یاران موج تفرقه انگشتر آورند

چاقو نگفت دسته خود را نمی‌برد
كاری بكن فرو به رفاقت سر آورند

كاری بكن كه دست رفاقت دهند و پاك
نام تو را دوباره فرا خاطر آورند

در باختر به یاد تو محفل به پا كنند
نام تو را به زمزمه در خاور آورند

هنگام نطق، بعد سرآغاز نام‌ها
نام تو را در اول و در آخر آورند

ایران من به عرصه دید و شنید قرن
كورت مباد هرگز و هیچت كر آورند

در تو مباد تهمت نكبت به آن پسر
در تو مباد حمله بر این دختر آورند

در تو مباد خیل صراحی‌كشان شب
هنگام روز محض ریا دفتر آورند

در تو مباد روضه خون خدا غریب
در تو مباد حمله به دانشور آورند

ایران من قصیده برایت سروده‌ام
با شاعران بگوی از این بهتر آورند

تكرار شد اگر به دو سه بیت قافیه
فرمان بده قصیدگكی دیگر آورند

تكرار قافیه به تنوع خلاف نیست
خاصه كه در حمایت شعر تر آورند

از شاعران بپرس كه در شعر می‌شود
جر را به حكم قافیه یا جر جر آورند

یا زنگ قافیه همه هر آب رفته را
در شعر می‌شود كه به جوی و جر آورند

در شعر می‌شود سر و افسر كنار هم
باشند و گاه افسر و گاهی سر آورند

گاهی سر آورند و نیارند افسری
گاهی نیاورند سر و افسر آورند

یعنی یكی دو بیت به این شیوه می‌شود
سر را به لطف قافیه پشت سر آورند

افسار نیز قافیه افسر است گاه
در شعر گاه قافیه دیگرتر آورند

موسیقی كناری افسار افسر است
از شاعران بپرس كه نیكش درآورند

ایران من قصیده برایت سروده‌ام
مدح تو را قصیده مهل ابتر آورند

بستم به بال باد و سپردم به ابرها
از تو خبر برای من مضطر آورند

یزدان پاك یار تو باد و فرشتگان
از ایزدت به مهر فروغ و فر آورند

این خانه باغ هر چه درخت رشید و شاد
نقش غمت مباد كه بر سر در آورند

از نفیره‌های سنگ به جای گل و گیاه
پرچین ترا مباد كه بر سر در آورند

آیینه تمام قد عشق پیش تو
یاران چگونه سر زخجالت برآورند

این شاخه‌های سر به در ریشه در خزان
در محضر بهار چه برگ و بر آورند

من عاشقانه صوفیم و شاعر وطن
بیرون مرا سخره كه از چنبر آورند

اسفندم و به پای تو بیتاب سوختن
چشم بد از تو دور بگو مجمر آوردند

من رآی داده‌ام به تو و می‌دهم هنوز
از كاسه چشم‌های مرا گر در آورند

 

لینک های مرتبط:

http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8806170599

http://ayandenews.com/news/12351/

 

 

 

پنجشنبه 19 شهریور13882:37فاطمه جناب اصفهانی |

اصولاً صف اول نماز جماعت ماجراهايي دارد گفتني! البته بنده تنها از مشاهدات خودم در قسمت خواهران و آن هم بيشتر در شهرهاي تهران و اصفهان صحبت مي كنم.

برخورد با صف اول از دو شكل بيرون نيست؛ يا خانم ها براي قرار گرفتن در آن سرو دست مي شكنند و به قول خانمي در مسجد ضرابخانه با هم دعوايشان مي شود. يا خود را لايق صف اول نمي دانند و گناهكارتر از آنند كه جماعتي بخواهد پشت سرشان نماز بخواند. براي همين مي روند از صف هاي سوم به بعد مي ايستند. اين است كه صف اول گاهي تا زماني كه امام جماعت به ركوع مي رود هم يكي در ميان خالي است.

ماجرا به همين جا ختم نمي شود. بسيارند جا گرفتن هاي آن لاين(در همان وقت براي همسايه اي، خواهرزاده اي ... جا مي گيرند) و آف لايني(جانمازشان را با سنجوق قفلي با فرش مسجد وصل مي كنند) كه صاحبان آن نمي آيند و وقت قامت بستن تند تند مردم را در آن ها جا مي كنند.

اما امان از نماز دوم!

وقت قامت بستن نماز اول تقريباً همه هماهنگ الله اكبر مي گويند و قامت مي بندند اما نماز دوم به جهت فرصتي كه امام جماعت براي اقامه نمازهاي مستحبي مي دهد در قسمت خانم ها با تاخير آغاز مي شود چراكه خيلي از جماعت خواهران همچنان مشغول بجا آوردن نمازهاي مستحبي هستند. و من رابطه اي را بين با تاخير شروع كردن نماز و ملحق شدن به صف جماعت و سن افراد و محليت آن ها يافته ام. بدين وصف كه هرچه سن بالاتر باشد نماز مستحبي طولاني تر و با اداب تر است. همچنين هرچه اين فرد در محله كه مسجد در آن است شناخته شده تر و قديمي تر باشد نيز همچنين. انگار كه نماز طولاني مستحبي اين بانو قرار است عذاب خداوند از گناهان اين محله را دفع كند!

اين است كه گاه امام جماعت حمد و سوره اش را تمام كرده و هنوز 3 نفر از راست و چپ و روبروي تو قامت نبسته اند و تو مي ماني قامت ببندي يا نه!

و اما ماجرا به همين جا ختم نمي شود. بچه كه بوديم وقتي دسته جمعي مسجد مي رفتيم سرگرمي مان بود كه از پشت پرده خواهران سرك بكشيم ببينيم بابا و عمو كجا نشسته اند تا بدويم بريم پيششان و زودي برگرديم. اما بزرگ تر كه شدم و به دانشگاه رفتم مي ديدم پرده خواهران را كه هي به هواي ديدن اينكه صف تا كجا آمده و نماز وصل است يا خير آنطرف پرده را مي پاييد. شايد كه دلداري آنسوي پرده .... بماند نمازخانه دانشكده داستانش مفصل است.

و حالا داستان مسجد. چند روز پيش كه به مسجد محله مان رفته بودم ديدم اين در مورد خانم هاي ميانسال و مسن هم مرسوم است. ماجرا از اين قرار بود: صف خانم هاي مسجد حجت ما L شكل است و با وجود اينكه از جلو وصل بود اما چند خانم هي پرده را با زحمت مي زدند بالا كه ببينند آقاي آنسوي پرده هست يا نه. البته بنده منظوري از اين گفته ها ندارم و صرفاً به كنجكاوي خانم ها از آنچه آنسوي پرده اتفاق مي افتد اشاره مي كنم.

اين پست زياده بلند شد و هنوز حرف هاي من تمام نشده است. پس باقي آن را در پستي ديگر مي نويسم انشا الله.

 

 

پنجشنبه 5 شهریور13881:19فاطمه جناب اصفهانی |

پست اين ماه خوب را تنها مي توان نوشت

يا مقلب القلوب و الابصار

يا مدبر الليل و النهار

يا محول الحول و الحوال

حول حالنا الي احسن الحال

التماس دعا

شنبه 31 مرداد138815:13فاطمه جناب اصفهانی |

از سفر می آییم. در این مدت که به خانه جدیدمان آمدیم یا  از نعمت اینترنت محروم بودیم. یا مودم مشکل پیدا کرد. و یا سفر بودیم.

به هفت آبشار روستای آتشگاه شهر لردگان رفتیم که مرا یاد داستان سیمرغ عطار می انداخت. مسیری که عبور از هر مرحله آن داستانی داشت و ماجرایی. البته در این سفر بی همرهی خضر نبودیم و آقای صالح، راهنمایمان بودند. خیلی خوش گذشت که جای همه خالی!

حالا هم از شمال می آییم.

آن هایی که این روزها مثل ما به شمال کشور سفر کرده اند می دانند که چقدر جاده ها شلوغ بود. آن چه برایمان جالب بود حضور مردم شادی بود که کم نبودند و دستشان را به علامت v بیرون آورده بودند و یا نمادی سبز را از پنجره به باقی مردم نشان می دانند. برخی از آن چه از ماشین ها بیرون آمده بود و نماد سبز داشت بدین شرحند:

هندوانه، شاخه درخت، گاز پیک نیک!،  گچ دست سبز، عروسک، دمپایی سبز که همراه پاها از ماشین بیرون آمده بود!، بطری نوشابه سبز، خیار، دستمال کاغذی سبز، روسری ... . این نمادهای سبز برای دو ماشینی که از کنار هم عبور می کردند بی آنکه نام و فامیل هم را بدانند بی گمان معانی مشترکی داشت و آن ها را به هم پیوند می داد.

این نمادهای خاموش که البته به نظر نمی آمد همه از جانب تهرانی ها بوده باشد مرا یاد راهپیمایی مردم بعد از اعلام نتایج انتخابات انداخت که بی سخنی در سکوت به منزله اعتراض تجمع کرده بودند و اگر کلمه ای هم بود خاموش و بی صدا بر روی کاغذ بود. و مگر غیر از آن است که اگر رسانه را از مردم گرفتی یعنی صدا را گرفته ای و آن ها نمادهای دیگری را برای برقراری ارتباط با یکدیگر کشف می کنند. مثل الله اکبرهای 10شب، روبان های سبز گره شده بر مچ سبز.

 و تو تا بیایی برای این همه اکتشاف در قانون لایحه تصویب کنی مردم برای خودشان قانون ها و هنجارها و نمادهای جدیدتر وضع کرده اند.

 کاش دولت می دانست فرزندی که پدرش را دوست ندارد خانه اش را دوست نخواهد داشت.

 

 

 

شنبه 31 مرداد138815:4فاطمه جناب اصفهانی |

اين روزها که دنبال خانه مي گشتيم امين خواهرم کلي نقاشي کشيده بود برايمان از خانه هاي جوراجور. اولين خانه را يک آپارتمان بلند کشيد که گفتم دوست ندارم! من خانه حياط دار مي خواهم. سعي کرد مرا متقاعد کند که ديگر همه از اين خانه ها دارند و چه و چه که بالاخره راضي شد و باقي خانه هايم را خودش با شيرواني و حياطي پر از گل و درخت کشيد.

نقاشي هاي او مرا ياد نقاشي هاي خودمان مي اندازد. من هم از خانه کشيدن شروع کردم. جالب اينجاست که خواهرم زياد علاقه ندارد کسي به بچه اش نقاشي کردن ياد بدهد و مي خواهد هرچه از ذهن امين مي تراود روي کاغذ بيايد با اينحال امين هم نقاشي را با خانه کشيدن شروع کرد به گمانم!

چقدر خانه براي ما مهم است. ما از کودکي آن را روي کاغذ مي آوريم و تا ازدواج کنيم و خود صاحب خانه شويم تصويري از آن را در ذهنمان تجسم مي کنيم.

پدرمان يکبار لااقل پايش را روي ترمز مي گذارد و با انگشت دري را نشان مي دهد و  مي گويد: تو در اين خانه بدنيا آمدي.

و اين خانه آنقدر برايمان مهم است که سعي مي کنيم در روز مقدسي که احتمالا مناسبت مذهبي هم هست آيينه و قرآن دست بگيريم و همراه چند بزرگتر به آن خانه برويم تا برايمان دعاي خير کنند و مثلاً اگر مستاجريم آرزو کنند انشا الله به زودي خودتان خانه بخريد.

ما ايراني ها ضرب المثل هاي زيادي هم داريم در مورد خانه. که آشنا ترينشان اين است :      

"هيچ جا خونه خود آدم نمي شود"

و ماجراي اين خانه تا آنجا پيش مي رود که خيلي ها آرزو مي کنند در خانه خودشان سرشان را زمين بگذارند و بميرند.

خانه خانه خانه!

سقفي که يکجايي منتظر ما آدم ها است تا در آن ساکن شويم و آرام گيريم.

خدايا! اين آرامش را همراه ساکنينش به همه ارزاني دار!

 

اين هم يکي از نقاشي هاي امين است. خانه ما آن خانه قرمز است که پشت برج بلند واقع شده و دودکشش دود مي کند. خدارا شکر حياط هم دارد. او به خودش 20 داده و من هم.

سه شنبه 16 تیر138814:55فاطمه جناب اصفهانی |

 
پشتیبان بلاگفا